خبرگزاری مردمی سیستان و بلوچستان


کد: 10190
۱۴۰۰/۰۳/۰۸ - ۰۹:۱۴
گفتگویی با بازگشته از گور

جهادگری که گور‌خواب و گرفتار اعتیاد بود اما به کمک دوستان جهادگرش به زندگی برگشت

جهادگری که گور‌خواب و گرفتار اعتیاد بود اما به کمک دوستان جهادگرش به زندگی برگشت
علیرضا می‏گوید آن اوایل که هیچ شغلی نداشت، به پیشنهاد روحانی مسجد، نگهبان مسجد می‏شود و در اتاقک کوچک مسجد روزگار می‏گذراند. آزمایشش اما از اینجا شروع می‏شود. او می گوید، در گوشه اتاقک مسجد، یک گاز پیک‏نیکی بود...

اس.بی پرس ـ لیلا شوقی: قبل از ‌این‌که کار جهادی کند و آجر روی آجر بگذارد و برای نیازمندان حاشیه شهرش مشهد، خانه بسازد، زندگی‌اش ‌‌روال دیگری داشت. آن‌قدر که از آن روزها به عنوان روزهای سیاه زندگی‌اش یاد می‌کند اما سرانجام تصمیم گرفت زندگی‌اش را تغییر دهد.‌ به همین دلیل می‌توان گفت‌ علیرضا مشرقی، جهادگر داستان ما، جهاد را از سه سال پیش شروع کرد؛ زمانی که زندگی او شکل دیگری بود و حتی اعضای خانوادهاش هم او را نمیشناختند. او در آن زمان، پسری لاغر بود که لباس‏های کثیف به تن داشت و در قبرها میخوابید. خودش میگوید که ده سال از زندگی‌اش را در تاریکی زندگی کرد و مصرفکننده مواد‌مخدر بود. یک اتفاق اما زندگی‏اش را دگرگون کرد. خودش می‌گوید زندگی‌اش بعد از حضور یک روحانی در کمپ ترک اعتیاد و آشنایی با صلوات امام زمان (عج)‌ از این رو به آن رو شد. حالا او، بعد از گذشت سه سال، پاک و سالم است در مسجد محل زندگی‏اش در مسجدالرضا، فعالیت‌های جهادی می‏کند و سه روز در هفته را برای کمک به نیازمندان شهرش اختصاص داده است. او این روزها هم فعالیت جهادی می‏کند و هم در یک قالیشویی، کار می‏کند و هم دست مصرف‏کنندههای دیگر را می‏گیرد و به مسجد محل معرفی می‏کند تا دوباره زندگی را از نو بسازند.

 

داستان علیرضا از 20 سالگی‏ اش شروع ‏شد؛ از زمانی که مانند هم‏محلیهایش در محله گلشهر، جایی در حاشیه شهر مشهد، زندگی می‏کرد. علیرضا ‌اما از مسیر زندگی فاصله گرفته بود و روزهای تیره‌ای را تجربه می‌کرد. او از روزهایی می‌گوید که هم مصرف‏کننده تریاک و شیره بود و هم به هممحلیهایش مواد‌مخدر میفروخت.

 

جالب این‌که علیرضا در این روزها ازدواج هم کرد. او می‏گوید ‌‌آن اوایل که مصرفکننده تریاک بود، هیچ‏کسی نمی‌دانست که هم توزیعکننده است و هم مصرف‌کننده. اما رفته رفته او به مصرف ‌مخدرهای دیگر رو آورد: « بعد از تریاک شروع کردم به مصرف شیشه.» علیرضا ‌‌بعد از مصرف شیشه، به‌شدت وزن کم کرد و مشکلات بعد از آن بیشتر خودشان را نشان دادند.

 

به یاد آوردن خاطرات آن روزها، بغض را چاشنی حرف‌های علیرضا می‏کند و کلمات به سختی ادا میشوند از دهانش؛ «خیانت»، «اعتیاد»، «سوءظن» و «پرخاشگری». پرخاشگری به فرزندان اما دلیلی میشود که همسر علیرضا، دست دختر و پسرش را بگیرد و از خانه و زندگی ‌ با  او دل بکند و برای همیشه راهش را بگیرد و برود.

 

روزهای سیاه سیاه

زندگی برای مشرقی زمانی تمام میشود که از خانه طرد میشود. همین است که آوارگی و کارتن‌خوابی انتخاب پایانی اوست. علیرضا روزهایی را به یاد دارد که در خماری به سر می‏برد و مواد مخدر، کنترلش را به دست گرفته بود. مواد که پیدا نمیکرد، دست به دزدی می‏زد یا گدایی می‏کرد تا بتواند دوباره سرپا شود. علیرضا می‏گوید که بدترین اتفاق این بود که اصلا قبول نداشت به مواد مخدر اعتیاد پیدا کرده است. او روزهایی را به یاد دارد که‌‌ کیسه‏اش را می‏انداخت روی دوشش و ‌ از دیوار قبرستان خواجه‏ربیع کریم‏آباد بالا می‏رفت و یک قبر خالی پیدا میکرد و زمستانها را آنجا می‌خوابید. او می‏گوید: «همیشه مسوول قبرستان را میترساندم، یک روز، نیمه شعبان بود و او به من یک هدیه داد. مسوول قبرستان، پتویی در آن قبری را که همیشه می‏خوابیدم، گذاشته بود.» علیرضا می‏گوید که مرده متحرکی بود که روزها و شبها زندگی که نه، مردن را تمرین کرد. او به یاد دارد روزی را که در قبر خواب بوده و رویش خاک ریختند تا مرده‏ای در آن قبر به خاک بسپارند.

 

زندگی سیاه و تاریک ادامه داشت تا زمانی که مادر علیرضا که در جست‌وجوی او بوده پیدایش میکند. «روی برگشتن به خانه را نداشتم و آواره کوچه و خیابان شده بودم و مادرم سال‏ها دنبالم میگشت تا این که یکی از دوستانم آدرسم را به مادرم داد.» و نقطه عطف زندگیاش، از همین جا شروع می‌شود.

 

زندگی دوباره با صلوات خاصه

سال 97، زندگی برای مشرقی به شکل دیگری شروع شد. مادرش او را در کمپ بستری کرد. همان‌جا بود که برای همیشه زندگی‌اش تغییر کرد.  «یک روز در کمپ نشسته بودیم که دیدیم یک روحانی به نام حاج‌آقا صداقت به کمپ آمد و برایمان سخنرانی کرد.» او می‏گوید با این‌که دید مثبتی به‌ روحانیها نداشته ‌ اما‌‌ در جلسات او شرکت میکند.

 

در همان جلسه اول آن روحانی، دعای کمیل ‌می‏خواند و سخنرانی می‌کند. یک بخشی از صحبت‏هایش اما عجیب به دل علیرضا می‌نشیند. او می‏گوید که روحانی از صلواتی گفت به نام صلوات امام زمان (عج)، صلواتی که متنش دل مشرقی را میبرد و به امید این که زندگی‏اش تکانی بخورد، شروع می‏کند به حفظ کردن و خواندن هر روزه‏اش. خواندن صلوات باعث می‏شود که او توانی دوباره پیدا کند و قرص متادونی را که در کمپ ترک اعتیاد به او میدادند، ترک کند. علیرضا سه ماه در کمپ ترک اعتیاد زندگی میکند و بعد از آن پاک و سالم از کمپ مرخص میشود. «روزی که از کمپ مرخص شدم، یکراست رفتم به مسجدالرضا، جایی که حاج‌آقا صداقت روحانی که آن روز به کمپ آمده بود، آنجا حضور داشت.» علیرضا میگوید که انتظار نداشت با گرمی با او رفتار شود اما امام جماعت مسجد تا او را میبیند، در آغوشش میگیرد و این دلیلی میشود که علیرضا مانند کبوتری، جلد مسجد شود. «حتی بلد نبودم نماز و قرآن بخوانم اما در مسجد یاد گرفتم.»

 

آزمایش الهی

علیرضا می‏گوید آن اوایل که هیچ شغلی نداشت، به پیشنهاد روحانی مسجد، نگهبان مسجد می‏شود و در اتاقک کوچک مسجد روزگار می‏گذراند. آزمایشش اما از اینجا شروع می‏شود. او میگوید، در گوشه اتاقک مسجد، یک گاز پیک‏نیکی بود. خاطرات سخت روزهایی را که او با یک گاز پیکنیکی، مواد مصرف می‏کرد، به یادش آمد. او میگوید که صلوات خاصه امام زمان (عج)‌ دوباره به کمکش آمد و باعث شد که دیگر فکر مصرف سراغش نیاید.  «با خواندن صلوات خاصه امام زمان (عج)، دیگر چیزی به نظرم نمیآمد.» او می‌گوید که هم گاز پیکنیکی بود و هم مواد و میتوانست دوباره مصرف‏کننده شود، این در حالی است که با خواندن صلوات خاصه امام زمان (عج) حتی به فکرش هم خطور نمیکرد، مواد مصرف کند.

 

حالا بعد از گذشت سه سال، صلوات خاصه هنوز زندگی او را نجات میدهد. علیرضا حالا در یک قالیشویی کار میکند و راننده است.

 

جهاد بچه مسجدیها

 علیرضا این روزها سرش خیلی شلوغ است. در قالیشویی کار میکند و به مسجد هم رفتوآمد دارد و در کارهای مسجد، کمک می‏کند. او در گروه جهادی مسجد عضو است و هر زمانی که بتواند، همراه گروه جهادی، به روستاهای اطراف شهرش می‏رود و برای نیازمندان خانه می‏سازد. تهیه سبد غذایی برای خانواده‏های نیازمند از کارهای جهادی دیگری است که مرد جوان انجام میدهد. یکی از کارهای او اما سرزدن به کمپ‌های ترک اعتیاد و راهنمایی مصرف‏کنندگانی است که دوست دارند، به زندگی برگردند.

 

علیرضا در کمپ‌ها با آنها صحبت و آنها را آماده میکند تا دوباره به زندگی بازگردند. او البته در این راه، به موفقیتهایی هم رسیده است. ‌ او تاکنون ده، دوازده نفری را با مسجد آشنا کرده. کسانی که حالا یک سال است پاک هستند. به‌جز این، او صلوات خاصه امام زمان (عج) را نیز به دیگران توصیه می‌کند‌‌: این روزها که در محل راه می‏روم، خیلی از دوستان و هم محلی‏هایم تعجب می‏کنند و میگویند: تو همانی هستی که هم مواد مصرف می‏کردی و هم متادون میخوردی و روی پاهایت بند نبودی؟ هیچ کدام از دوستانم باورشان نمیشود بعد از سه سال، این قدر سرحالم و دیگر مصرفکننده نیستم.»

 

حسرت ناتمام

درست است که علیرضا زندگیاش را از نو ساخته و حالا آدم دیگری شده است، یک حسرت اما برای او باقی مانده؛ حسرت دیدن دوباره فرزندانش. همسرش بعد از جدایی دوباره ازدواج کرده‌است‌‌. او میگوید که هیچ  مشکلی تلخ‏تر از این نیست که فرزندانش را نبیند. او دوست دارد دوباره‌‌ آنها‏ را در آغوش بکشد اما روی بازگشت ندارد. علیرضا هنوز روزهایی را به یاد دارد که به دلیل مصرف مواد مخدر بر سر دخترش فریاد می‏کشید؛ هنوز چشمان گریان و صورت جمع شده از ترس دخترش در حافظه او مانده است. به خاطر همین با بغض از فرزندانش یاد می‏کند؛ بغضی که در گلو میشکند و فرو می‏ریزد.

منبع : jamejamdaily.ir

نظرات شما